محمد بن حسين البيهقي

992

تاريخ بيهقى ( فارسي )

است و جواب نوشت سوى من 1 به اسكدار 2 . روز دوشنبه غرّهء صفر امير ايزديار از نغر 3 بغزنين آمد و امير را بديد و بازگشت و در شب امير محمّد را آورده بودند از قلعهء نغر در صحبت اين خداوندزاده 4 و بر قلعت غزنين برده و سنكوى امير حرس 5 بر وى موكّل 6 بود . چهار پسرش را كه هم آورده بودند ، احمد و عبد الرّحمن و عمر و عثمان ، در شب بدان خضراء باغ پيروزى فرودآوردند 7 . و ديگر روز امير بنشاط شراب خورد از پگاهى 8 و وقت چاشتگاه مرا بخواند و گفت « پوشيده 9 نزديك فرزندان برادرم محمّد رو و ايشان را سوگندان گران بده كه در خدمت راست باشند و مخالفت نكنند و نيك احتياط كن ، و چون ازين فراغت افتاد ، دل ايشان از ما گرم كن و بگو تا خلعتها بپوشند ، و تو نزديك ما بازآيى تا پسر سنكوى ايشان را در سرايى كه راست كرده‌اند 10 بشارستان 11 فرودآورد . » برفتم تا باغ پيروزى بدان خضراء كه بودند ، هر يكى كرباس خلق 12 پوشيده و همگان مدهوش 13 و دل‌شده 14 ، پيغام بدادم و 15 بر زمين افتادند و سخت شاد شدند . سوگندان را نسخت كردم 16 ، و ايمان البيعة 17 بود ، يكان‌يكان آن را بر زبان راندند و خطهاى ايشان 18 زير آن بستدم 19 . و پس خلعتها بياوردند ، قباهاى سقلاطون 20 قيمتى ملوّنات 21 و دستارهاى قصب 22 ، و در خانه شدند و بپوشيدند ، و موزه‌هاى سرخ 23 . بيرون آمدند و برنشستند ، و اسبان گرانمايه و ستامهاى 24 زر ، و برفتند . و من نزديك امير آمدم و آنچه رفته بود بازگفتم . گفت : نامه نويس به برادر ما كه چنين و چنين فرموديم در باب فرزندان برادر و ايشان را به خدمت آريم و پيش خويش نگاه داريم تا بخوى ما برآيند 25 و فرزندان سرپوشيدهء 26 خويش را بنام ايشان كنيم تا دانسته آيد . و مخاطبه 27 الأمير الجليل الأخ 28 فرمود . و نبشته آمد و توقيع كرد و سنكوى را داد و گفت « نزديك پسرت فرست » و اين بدان كرد تا بجاى نيارند 29 كه محمّد بر قلعت غزنين است . و ديگر روز اين فرزندان برادر ، هم با دستارها ، پيش آمدند و خدمت كردند 30 . امير ايشان را به جامه خانه فرستاد تا خلعت پوشانيدند قباهاى زرّين و كلاههاى چهارپر 31 و كمرهاى بزر 32 و اسبان گرانمايه ، و هر يكى را هزار دينار صلت 33 و بيست پاره 34 جامه داد ، و بدان سراى بازرفتند . و ايشان